خرید بک لینک
امـروز یکـم شهـریور سـال هـزار و چهارصـد - تهـران :) چند روزی است برای روز موعـود هیجان زده و به همان مقـدار پریشـان بودم. هیـچ ایـده ای بابت سالگـرد دوستـی مان نداشتـم! شایـد چـون هیچـوقت در زندگی ام رابطه هایم به یکسـال نکشیـده بود و هیچـوقت سالگرد دوستی و جشن گرفتنـش را تجـربه نکرده بودم. حتی یک مـراسم ولنتـاین بیشتـر نداشتـم!!  می خواستـم کاری کنـم که جدا از جنبه ی مـادی و راحت خریـد کردن، چیـزی باشد مخصـوص خودمان دو نفـر. چون برای سالگـرد دوستـی مان است، دلـم می خواست چیـزی باشد که تمام ایـن یکسـال را فیلـم وار جلـوی چشمانت بیـاورد.و یادگـاری خیـلی خاصـی باشـد. فقط به الان هم فکـر نکـردم، باید چیـزی باشد که سال ها بعـد هم وقتـی آن را دیدی حتـی بیشتـر از حالا ذوق کنـی. خیـلی دوست داشتـم hand made باشـد. دلـم می خواست خودم برایـش زحمت کشیـده باشـم و درستـش کرده باشـم. خلاصـه نتیـجه این شد که الان سه روز است که دارم از تمام چـَت های خـاص و قشنگـمان از اولین روز آشنـایی در اینستاگـرام، واتـس اپ و توئیتـر اسکـرین شات می گیـرم. مرحله ی بعـد ایـن است که از این اسکـرین شات ها به

برچسب: نویسنده: رویا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 16:30

مثل آدم های گیج شده ام!! آدم هایی که انگار اصلا روی این کُره نیستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند. گذر زمان از دستم در رفته. مثلا بعد از شرکت می نشینم به پادکست گوش دادن در محوطه ی شهرک. یکدفعه به خودم میایم، میبینم یک ساعتی و اندی گذشته، متوجه نشده ام، چیزی از پادکست هم متوجه نشده ام! یا در حمام زیر دوش ایستادم، یکدفعه میبینم انگار خیلی وقت است زیر دوشم و نمی دانم چقدر گذشته! یا روتین وار طبق عادت حمام کرده ام بدون اینکه حواسم باشد! مثلا یادم نیست سرم را شستم؟ نرم کننده زده ام؟! تمرکزم را هم از دست داده ام. وسط انجام دادن یک کاری، یکباره هنگ میکنم! + وسط نوشتن کاری پیش آمد، من همان طور که نوشتم باز مبهوت ماندم برای ادامه!

برچسب: نویسنده: رویا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 16:30

همیشه خیالم راحت بود و در تهِ قلبم این ایمان را داشتم که در هر جمعی هر اتفاقی هم بیوفتد، همانطور که من هرگز اجازه ی کوچک ترین حرف زدنی را پشت سرش نمی دهم، و کسی حق ندارد در غیاب او و حضور من پشت سر رفیقم چیزی بگوید، او هم همینطور مثل کوه پشتم است و من هیچ جا تنها نیستم، حتی اگر خودم نباشم! رفیق عزیزی هست که به احدی اجازه نمی دهد پشت سر من داستان ببافد. امروز که به این موضوع فکر میکردم، از تصور اینکه دیگر چنین کسی در زندگی ام نیست، بدنم لرزید! از فکر اینکه همان آدم با نفر سومی پشت سر من چه ها که نگفتند قلبم خورد شد! از فکر اینکه دیگر باید پشت سرم هم چشم داشته باشم و تمام حواسم جمع باشد که از آدم ها ضربه ی سنگین دیگری نخورم، که حتی کسی نیست که در غیابم یک حمایت کوچک و ساده از من بکند، احساس تنهایی سراسر وجودم را گرفت و دلم به حال خودم خیلی سوخت...

برچسب: نویسنده: رویا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 16:30

صفحه بندی